35
باز هم سالی آمد و رفت
تجربه ها رویداد ها همه و همه آمدند و رفتند و تو همچنان که هستی
یه سال دیگه و یه نوروز دیگه گذشت
ماهی تنگ بلور نفهمید که گذشتن اینها یعنی چه!
من اما پیرتر شدن و خسته تر شدن و کهنه شدن خودم و روزگار و فهمیدم...
از زمستون گذشته تصمیم گرفتم خیلی از حد و حدود هایی رو که واسه خودم درست کرده بودم کنار بگذارم و کمی تغییر به رنگ و روند زندگیم بدم...که بد هم نشده تا حالا ...
دیازپام
انگشتام مثل کولی ها سرتا پای بدنش رو ول میگشتن
تا
آروم گرفتم خوابیدم
بوی آبنباتی تنش هنوز هست
تی شرت خودم رو پوشیده بود
اولین دختری بود که خونه ی منو میدید
خیلی آروم و قشنگ اومد و رفت
کاش باز هم بیاد...
بهمن 89
دیشب سر 33 پل تعداد قلاده های بسیجی از نفر آدمها بیشتر بود...
آیا خداوند برای قلاده ها خدایی می کند؟
آیا انسان دیگر صلاحیت بندگی خداوند را ندارد؟
آیا خداوند اشتباه می کند؟
آیا خداوند کمتر از آخوند می فهمد؟
آیا خداوند اختیار و انتخاب را به اشتباه به انسان عطا کرده؟
خیال خام
فکر میکنی به همین سادگیاس ...
همه جور بامبولی میزنی... مست میکنی... میری دیسکو ...جی اف باز میشی..شب گرد میشی...کار جدید...ولی راهی نیست
هر کی هم از راه میرسه داغشون رو تازه میکنه
فراموش که نمیشن هیچ .بیشتر هم به چشم میان
برگشتم
رفتیم کردستان عراق
شهر سلیمانیه
زیاد فرصت گشت و گذار نداشتیم به حدی که اربیل و بیخیال شدیم!!!
ملتی بودن شاد منظم و صبور
هیچ استرس و عجله ای تو زندگیشون نبود
کلن 5 تا بوق شمردیم یه آژیر پلیس و یک گدا
همه رنگو وارنگ و شیک زن و مرد
باقیش واسه بعد!!!!
در امتداد خل بازی
مقبول افتاد آنچه خواستیم ولی قرارداد ننوشتیم هنوز!
شنبه میریم عراق یه مزنه ای بزنیم و نمایندمون رو بر انداز کنیم.
دعا کنید ممنوع الخروج نباشم...!
تازه یه دیسکو مشتی هم میزنیم تو رگ تا چشم هلولا دراد!
خل بازی جدید
رفتیم مشهد نمایشگاه رو ترکوندیم و اومدیم!
3 تا هم کلاسی سابق که بعد از شصت و بیست سال خوردن به پست هم و یه شبه برنامه ی یه سفر تجاری و میریزن و ....میخوان مدیر فروشهای یه شرکت بزرگ بشن!
دیشب هم رفتیم پای میز مزاکره با هیئت مدیره و پیشنهاداتمون رو دادیم تا چه مقبول افتد!
شنبه جوابمون رو میدن که هستیم یا نه!
خواب
همه خواب میبینن جز من
سردار و مادر نشستن از خوابهای که دیدن حرف میزنن ....انقدر که کلافه میشم و از خونه میزنم بیرون...
من خواب نمیبینم چرا؟
طرفهای امام رضا کاری ندارین؟
آرمان از نگاه مادر مربوطه!
یه سطل،دبه،حلب یا هرچیزی که اسمش هست پر از حلوا شکری و یه مامان با چشمهای متعجب و نگران! در مقابل یه آرمان با چشمهای اینجوری
!!!
مادر:پس چرا چیزی نخوردی؟
آرمان:رفته سرش رو بکوبه به دیوار
مادر:پسر جان یه چیزی بخور...مریض میشی هااااا
آرمان:در راه بازگشت به سمت دیوار
.............
دیوار:آخ!!!
درسته هنوز مثل یه پسر دبیرستانی جفتک و چهار لنگ و شلنگ تخته میندازم گاهی البته و نسبت به اون زمان 20 سانت قد و کمی حجم اضافه کردم {17 کیلو کم کردم یعنی الان 80 کیلو شدم}ولی این به اون معنی نیست که یه حلب ... بخورم!!!
..................................................................................................
امیر جان این روزها خیلی یادت میکنم،هرجا که هستی خوش و خرم باشی موش کوچولو
!
مامان رو میبرم پیش داداش کوچیکه...شنبه بر میگردم...
یه کار جدید جور شده که اگه بگیره ...!
یه وام فسقلی هم دست و پا کردم که از قبض موبایلم هم کمتره!
برگشتم نتم رو درست میکنم تا بیشتر تر بیام اینورا!
مهدی با یک نفر که نمی شناختم رفته بود چین و کلی زور زده بود و دست خالی برگشته بود... حالا که منو دیده میگه بیا این داستان رو جمعش کن تا امسال تولید داشته باشیم...
منمعصبانی شدم ولش کردم و برگشتم خست آباد!!!
فعلن 2 شیفت کار تا سرگرم باشیم مثلا.
میگو ها هم تو سرد خونه جاشون امن تر از بازاره!
← صفحه بعد
نظرات ()
